یادداشت روز2
برانگیختن ذوق عربی در سیستم ادبی حوزه علمیه
از بزرگترین عوامل فهم صحیح زبان فصیح برانگیخته شدن ذوق بدان زبان است. به فرموده مرحوم دهخدا تا زبان عربی را خوب فرا نگیریم در فهم زبان مادری نیز عاجز خواهیم بود[1] به همین علت بود که خود ایشان بدون تردید لغت عرب را از بسیاری از لغت شناسان عرب زبان بهتر فهمیده بود.
گسترده سازی گنجینه لغت های عربی از محور های اصلی در یادگیری این زبان است و هیچ عاملی مانند شعر نمی تواند حافظه لغوی را گسترده سازد.
از فواید دیگر شعر خوانی و شعر فهمی ، فهم ظرافت ها و لطافت های زبان عربی است و میزانی برای تشخیص زبان فصیح از غیر آن است. أما متاسفانه در دوره آموزش ادبی عربی در حوزه علمیه جایی برای شعر خوانی و برانگیختن ذوق عربی نیست.
اشعار الفیه ابن مالک نیز صحیح خوانده نمی شود تا شعر خوانی صحیح به دانش پژوه منتقل شود و زمینه خوبی برای برانگیختن طبع است.
روزی یکی از دانش پژوهان که انسی با ادبیات فارسی داشت مرا دید و عاشقانه خواند:
لذت ببر این مثل شعر ها چیست که می خوانیم و شاکیانه خواند:
« وَ بَلدَة لیس لها انیس، الا الیعافیر و الا العیس»
به او حق دادم زیرا که هیچگاه زمینه ای بر شکوفا شدن طبع او به سوی اشعار ادبی فراهم نشده بود و شاهد مثال های ادبی هرچند فصیح اند اما برای تامین این هدف با مشکلی جدی مواجه است و آن جاذبه نداشتن و در پاره ای از موارد دافعه داشتن این دسته از اشعار است از این رو دانش پژوه فارس زبان در جذبه آن دسته از اشعار قرار نمی گیرد.
در کنار این مشکلات انتخاب اشعار فصیح در تهذیب مغنی اللبیب (مغنی الادیب) اقدام مفیدی است که می تواند آغازی برای جبران این خلأ نمود البته نه از پایه سوم باید از همان پایه یکم شروع به انس با اشعار و متون فصیح کرد.
چندی پیش دکتر مهدی محقق در بزرگداشت دکتر مهدوی دامغانی فرمودند: استاد مهدوی دامغانی علاقه بسیاری به شعر عرب داشت و وقتی وارد مدرسه دارالفنون میشد با صدای بلند شعر عربی از معلقات را زمزمه میکرد. در آن زمان ما مرحوم بدیعالزمانی کردستانی را نیز کشف کردیم که این آدم بزرگ دفترنویس پادگان کرمانشاه بوده است و سپس کسی با این فرد آشنا شده و او را دبیر دبیرستانها کرده بود.دیوان بُحْتُری را نزد او خواندیم و شرح حال مستوفایی درباره او نوشته ام.
این شعر خوانی عربی با صدای بلند برای ما مطلوب است،
بزرگان ما خود در ردیف شاعران عرب سرا قرار می گرفتند و فخر ادب در زمان معاصر ما جناب علامه حسن زاده آملی از شعرای فارس زبان عرب سرا است که با سرودن قصيده تائيه ينبوع الحيوة بر امکان این مهم مهر تاییدی دگر باره زد. قصيده تائيه ينبوع الحيوة كه مشتمل بر 425 بيت به سبك تائيه ابن فارض است، قصيده اى است پر مغز كه در باره اصولى از اصول عقايد اسلامى و پاره اى از مطالب عرفانى و برخى از نكات اخلاقى توسط حضرت استاد دام ظله به زبان عربى سروده شده است.
مطلع قصيده از اين قرار است:
بدأت بسم الله عين الحقيقة |
نطقت به فى نشئة بعد نشئة |
آیت الله خسروشاهی از علامه طباطبائی نقل می کردند که: کتابهای معقول را خواندم ولی وقتی خدمت سید علی آقا قاضی رسیدم فهمیدم که یک کلمه هم نفهمیدم!مرحوم قاضی در لغت عرب بی نظیر بود، گویند: چهل هزار لغت از حفظ داشت. و شعر عربی را چنان می سرود که اعراب تشخیص نمی دادند سراینده این شعر عجمی(غیر عرب) است. روزی در بین مذاکرات، مرحوم آیت الله حاج شیخ عبدالله مامقانی(ره) به ایشان می گوید: من آن قدر در لغت و شعر عرب تسلط دارم که اگر شخص غیر عرب، شعری عربی بسراید من می فهمم که سراینده عجم است، اگرچه آن شعر در اعلی درجه از فصاحت و بلاغت باشد. مرحوم قاضی یکی از قصائد عربی را که سراینده اش عرب بود شروع به خواندن می کند و در بین آن قصیده، از خود چند شعر بالبداهه اضافه می کند و سپس به ایشان می گوید: کدام یک از اینها را غیر عرب سروده است؟ و ایشان نتوانستند تشخیص دهند.
[1] . نقل به مضمون از صوت مرحوم دهخدا
یادداشت روز (1)
رکود ادبیات عرب در حوزه در آینه خبرگزاری رسا
رکود ادبیات عرب در حوزه علمیه برای آنان که در این فضا تنفس می کنند، روشن تر از آن است که نیاز به اثبات داشته باشد. طلابی که بهره های بسیار ناچیز از ادبیات عربی دارند و بسان ابزار غیر قابل استفاده آنرا به کناری نهاده اند و گاه در اصل فایده داشتن ادبیات تردید دارند سندی نیست که از چشم تیز بینان پنهان باشد.
سخن در چرایی و راه های برون رفت و... از مهم ترین مباحثی است که کانون ادبیات عرب در سلسله نشست های مدیریتی ادبیات عرب در حوزه هست ها و بایدها در حال پیگیری است.
اصل رکود روشن است اما عمق آن را می توان از اساتید امتحان شفاهی جویا شد که دلی پرخون از برآیند ادبی حوزه دارند که در پرونده ای به محضر خوانندگان گرامی ارائه خواهد شد.
یکی دیگر از نشانه های رکود اخبار علمی ادبیات عرب در حوزه است، اخباری که دوستان ما در کانون هر چه بیشتر به دنبال آن می گردند،دست نایافتی تر می شود.
چندی پیش که مدیر کانون با خبرگزاری رسا پیرامون طرح تابستانی کانون مصاحبه ای داشت این خبر گزاری در ذیل تیتر اخبار مرتبط اخباری از ادبیات عرب گذاشت که لبخند مسرت بر روی خبرنگاران این مهم نشاند که به منبعی خوب برای اطلاع رسانی از حرکت های ادبی حوزه دست پیدا کرده اند و به کمک آن می توانند ستون اخبار ادبیات را در سایت کانون رونقی بخشند، اما شادمانی آنان دیری نپایید که با اخبار چند سال گذشته که در کیفیت آنها هم سخن است مواجه شدند، این عمق رکود است، ویرانه ای که هر چند سالی صدایی خفیف در آن تنین انداز می شود.
كلمات امیرالمؤمنین (ع) از قدیمترین ایام با دو امتیاز همراه بوده است و با این دو امتیاز شناخته میشده است: یكی فصاحت و بلاغت، و دیگر چند جانبه بودن و به اصطلاح امروز چند بعدی بودن. هر یك از این دو امتیاز به تنهایی كافی است كه به كلمات علی علیهالسلام ارزش فراوان بدهد، ولی توأم شدن این دو با یكدیگر یعنی اینكه سخنی در مسیرها و میدانهای مختلف و احیانا متضاد رفته و در عین حال كمال فصاحت و بلاغت خود را در همه آنها حفظ كرده باشد، سخن علی علیهالسلام را قریب به اعجاز قرار داده است و به همین جهت سخن علی در حد وسط كلام مخلوق و كلام خالق قرار گرفته است و دربارهاش گفتهاند: «فوق كلام المخلوق و دون كلام الخالق»1.
زیبایی
این امتیاز نهجالبلاغه برای فردی كه سخنشناس باشد و زیبایی سخن را درك كند، نیاز به توضیح و توصیف ندارد، اساسا زیبایی درك كردنی است نه وصف كردنی. نهجالبلاغه پس از نزدیك به چهارده قرن برای شنونده امروز همان لطف و حلاوت و گیرندگی و جذابیت را دارد كه برای مردم آن روز داشته است، ما نمیخواهیم در مقام اثبات این مطلب برآییم، به تناسب بحث، گفتگویی درباره تأثیر و نفوذ سخن علی در دلها و در برانگیختن اعجاب ها انجام میدهیم كه از زمان خود آن حضرت تا امروز با این همه تحولات و تغییراتی كه در فكرها و ذوقها پیدا شده، ادامه دارد، و از زمان خود آن حضرت آغاز میكنیم.یاران علی علیهالسلام خصوصا آنان كه از سخنوری بهرهای داشتند، شیفته سخنانش بودند، كه ابنعباس یكی از آنهاست.
ابنعباس آنچنان كه جاحظ در «البیان والتبیین» نقل میكند، خود خطیبی زبردست بوده است! وی اشتیاق خود را به شنیدن سخنان علی (ع) و لذّت بردن خویش را از سخنان نغز آن حضرت كتمان نمیكرده است؛ چنان كه هنگامی كه علی (ع) خطبه معروف شقشقیه را انشاء فرمود، ابنعباس حضور داشت؛ در این بین، مردی از اهل سواد كوفه نامهای كه مشتمل بر مسائلی بود، به دست آن حضرت داد و سخن قطع شد. علی علیهالسلام پس از قرائت آن نامه با آن كه ابنعباس تقاضا كرد سخن را ادامه دهد، ادامه نداد. ابنعباس گفت هرگز در عمر خود از سخنی متأسف نشدم، آن چنان كه بر قطع این سخن متأسف شدم.ابنعباس در مورد یكی از نامههای كوتاه علی كه به عنوان خودش صادر شده، میگوید: «بعد از سخن پیامبراكرم صلیاللهعلیه وآله وسلم از هیچ سخنی به اندازه این سخن سود نبردم.»2
معاویة بن ابی سفیان كه سر سختترین دشمنان وی بود، به زیبایی و فصاحت خارقالعاده سخن او معترف بود.محقن بن أبی محقن به علی علیهالسلام پشت میكند و به معاویه رو میآورد و برای اینكه دل معاویه را كه از كینه علی (ع) میجوشد، خرسند سازد، گفت: از نزد بیزبانترین مردم به نزد تو آمدم. آنچنان این چاپلوسی مشمئز كننده بود كه خود معاویه او را ادب كرد و گفت: وای بر تو! علی بیزبانترین افراد است؟! قریش پیش از علی از فصاحت آگاهی نداشت، علی به قریش درس فصاحت آموخت.
تأثیر و نفوذ
آنان كه پای منبر او مینشستند، سخت تحت تأثیر قرار میگرفتند، مواعظ وی دلها را میلرزانید و اشك ها را جاری میساخت. هنوز هم كدام دل است كه خطبههای موعظهای علی علیهالسلام را بخواند یا گوش كند و به لرزه در نیاید؟ سید رضی پس از نقل خطبه معروف «الغرأ»3 میگوید: وقتی كه علی علیهالسلام این خطابه را القا كرد، بدنها لرزید، اشك ها جاری شد، دلها به طپش افتاد.همام بن شریح از یاران اوست، دلی از عشق خدا سرشار و روحی از آتش معنی شعلهور داشت؛ با اصرار و ابرام از علی علیهالسلام میخواهد سیمای كاملی از پارسایان ترسیم كند.علی از طرفی نمیخواهد جواب یأس بدهد و از طرفی میترسد همام تاب شنیدن نداشته باشد، لذا با چند جمله مختصر سخن را كوتاه میكند، اما همام راضی نمیشود، بلكه آتش شوقش تیزتر میگردد، بیشتر اصرار میكند و او را سوگند میدهد. علی شروع به سخن كرد، در حدود 105 صفت4 در این ترسیم گنجانید و هنوز ادامه داشت، اما هر چه سخن علی ادامه مییافت و اوج میگرفت، ضربان قلب همام بیشتر میشد و روح متلاطمش متلاطمتر میگشت و مانند مرغ محبوسی میخواست قفس تن را بشكند، ناگهان فریاد هولناكی جمع شنوندگان را متوجه خود كرد، فریاد كننده كسی جز همام نبود، وقتی كه بر بالینش رسیدند، قالب تهی كرده و جان به جان آفرین تسلیم كرده بود. علی فرمود: «من از همین میترسیدم، عجب! مواعظ بلیغ با دلهای مستعد چنین میكند؟!» این بود عكسالعمل معاصران علی در برابر سخنانش.
اعترافات
علی (ع) یگانه كسی است بعد از رسول خدا كه مردم به حفظ و ضبط سخنانش اهتمام داشتند. ابنابیالحدید از عبدالحمید كاتب كه در فن نویسندگی ضربالمثل است5 و در اوایل قرن دوم هجری میزیسته است، نقل میكند كه گفت هفتاد خطبه از خطبههای علی (ع) را حفظ كردم و پس از آن ذهنم جوشید كه جوشید.علی الجندی نیز نقل میكند كه از عبدالحمید پرسیدند: چه چیز تو را به این پایه از بلاغت رساند؟ گفت: «حفظ كلام الاصلع6 : از بر كردن سخنان علی.»عبدالرحیم بن نباته ضربالمثل خطبای عرب است و در دوره اسلامی اعتراف میكند كه سرمایه فكری و ذوقی خود را از علی (ع) گرفته است. وی به نقل از ابن ابیالحدید در مقدمه شرح نهجالبلاغه میگوید: «صد فصل از سخنان علی را حفظ كردم و به خاطر سپردم و همانها برای من گنجی پایان ناپذیر بود».
جاحظ،، ادیب سخندان و سخنشناس معروف كه از نوابغ ادب است و در اوایل قرن سوم هجری میزیسته است و كتاب «البیان و التبیین» وی یكی از اركان چهارگانه ادب به شمار آمده است7، مكرر در كتاب خویش ستایش و اعجاب فوقالعاده خود را نسبت به سخنان علی علیهالسلام اظهار میدارد. از گفتههای وی برمیآید كه در همان وقت سخنان فراوانی از علی علیهالسلام در میان مردم پخش بوده است.
در جلد اول «البیان التبیین»8 رأی و عقیده كسانی را نقل میكند كه صحت و سكوت را ستایش، و سخن زیاد را نكوهش كردهاند، جاحظ میگوید: «سخن زیاد كه نكوهش شده است سخن بیهوده است، نه سخن مفید و سودمند و گر نه علیبن ابیطالب و عبدالله بنعباس نیز سخن فراوان داشتهاند.»
جاحظ در همان جلد اول9 این جمله معروف را از علی علیهالسلام نقل میكند: «قیمة كل امرء ما یحسنه»10 آنگاه بیش از نیم صفحه این جمله را ستایش میكند و میگوید: «در همه كتاب ما، اگر جز این یك جمله نبود كافی، بلكه كفایت بود، بهترین سخن آن است كه كم آن، تو را از بسیارش بینیاز كند و معنی در لفظ پنهان نشده باشد، بلكه ظاهر و نمودار باشد.» آنگاه میگوید: «و كان اللّه عزوجل قد البسه من الجلاله و غشاه من نورالحكمة علی حسب نیة صاحبه و تقوا قائله: گویا خداوند جامهای از جلالت و پردهای از نور حكمت متناسب با نیت پاك و تقوای گویندهاش، بر این جمله كوتاه پوشانیده است».
جاحظ در همین كتاب، آنجا كه میخواهد درباره سخنوری صعصعة بن صوحان11 بحث كند، میگوید: «از هر دلیلی بالاتر بر سخنوری او این است كه علی گاهی مینشست و از او میخواست سخنرانی كند.»
سید رضی جمله معروفی در ستایش و توصیف سخنان مولی علیهالسلام دارد، او میگوید: «كان امیرالمومنین علیهالسلام مشرع الفضاحة و موردها و عنه اخذت قوانینها و علی امثلته حذا كل قائل خطیب و بكلامه استعان كل واعظ بلیغ و مع ذلك فقد سبق و قصروا، و تقدم و تاخروا. لان كلامه علیهالسلام الكلام الذی علیه مسحة من العلم الالهی و فیه عبقة من الكلام النبوی: امیرالمؤمنین آبشخور فصاحت و ریشه و زادگاه بلاغت است. اسرار مستور بلاغت از وجود او ظاهر گشت و قوانین آن از او اقتباس شد. هر گوینده سخنور از او دنبالهروی كرد و هر واعظ سخندانی از سخن او مدد گرفت، در عین حال به او نرسیدند و از او عقب ماندند. بدان جهت كه بر كلام او نشانهای از دانش خدایی و بویی از سخن نبوی موجود است.»ابن ابیالحدید از علمای معتزلی قرن هفتم هجری است، او ادیبی ماهر و شاعری چیرهدست و چنانكه میدانیم سخت شیفته كلام مولی است و مكرر در خلال كتاب خود شیفتگی خویش را ابراز میدارد. وی در مقدمه كتابش میگوید: «به حق، سخن علی را از سخن خالق فروتر و از سخن مخلوق فراتر خواندهاند، مردم همه دو فن خطابه و نویسندگی را از او فرا گرفتهاند... همین كافی است كه یك دهم بلكه یك بیستم آنچه مردم از سخنان علی گردآورده و نگهداری كردهاند از سخنان هیچ كدام از صحابه رسول اكرم با آنكه فصحایی در میان آنها بوده است، نقل نكردهاند، و باز كافی است كه مردی مانند جاحظ در «البیان والتبیین» و سایر كتب خویش ستایشگر او است.»ابن ابیالحدید در جلد چهارم كتاب خود، در شرح نامه امام به عبداللّه بنعباس، پس از فتح مصر به دست سپاهیان معاویه و شهادت محمد بن ابیبكر كه امام، خبر این فاجعه را برای عبداللّه به بصره مینویسد12، میگوید: «فصاحت را ببین كه چگونه افسار خود را به دست این مرد داده و مهار خود را به او سپرده است، نظم عجیب الفاظ را تماشا كن، یكی پس از دیگری میآیند و در اختیار او قرار میگیرند، مانند چشمهای كه خود به خود و بدون زحمت از زمین بجوشد، سبحاناللّه، جوانی از عرب درشهری مانند مكه بزرگ میشود، با هیچ حكیمی برخورد نكرده است، اما سخنانش در حكمت نظری بالا دست سخنان افلاطون و ارسطو قرار گرفته است، با اهل حكمت عملی معاشرت نكرده است، اما از سقراط بالاتر رفته است، میان شجاعان و دلاوران تربیت نشده است؛ زیرا مردم مكه تاجرپیشه بودند و اهل جنگ نبودند، اما شجاعترین بشری، از كار درآمد كه بر روی زمین راه رفته است.»از خلیلبن احمد پرسیدند: علی علیهالسلام شجاعتر است یا عنبسه و بسطام؟ گفت: «عنبسه و بسطام را با افراد بشر باید مقایسه كرد، علی مافوق افراد بشر است. این مرد فصیحتر از سحبانبن وائل و قسبن ساعده از كار درآمد و حال آنكه قریش كه قبیله او بودند، افصح عرب نبودند، افصح عرب «جرهم» است، هر چند زیركی زیادی ندارند...»
در آینه عصر حاضر
از چهارده قرن پیش تاكنون، جهان هزاران رنگ به خود گرفته، فرهنگها تغییر و تحول یافته و ذائقهها دگرگون شده است. ممكن است كسی بپندارد كه فرهنگ قدیم و ذوق قدیم سخن علی را میپسندید و در برابرش خاضع بود، فكر و ذوق جدید به نحو دیگری قضاوت میكند، اما باید بدانیم كه سخن علی علیهالسلام، چه از نظر صورت و چه از نظر معنی، محدود به هیچ زمان و هیچ مكانی نیست، انسانی و جهانی است. ما بعدا در این باره بحث خواهیم كرد، فعلاً به موازات اظهار نظرهایی كه در قدیم، در این زمینه شده است، اظهار نظرهای صاحب نظران عصر خود را اندكی منعكس میكنیم.
مرحوم شیخ محمد عبده، مفتی اسبق مصر، از افرادی است كه تصادف و دوری از وطن او را با نهجالبلاغه آشنا میكند و این آشنایی به شیفتگی و شیفتگی به شرح این صحیفه مقدس و تبلیغ آن در میان نسل جوان عرب منجر میگردد. وی در مقدمه شرح خود میگوید: «در همه مردم عرب زبان، یك نفر نیست مگر آنكه معتقد است سخن علی علیهالسلام بعد از قرآن و كلام نبوی، شریفترین و بلیغترین و پر معنیترین و جامعترین سخنان است.»
علی الجندی، رئیس دانشكده علوم در دانشگاه قاهره، در مقدمه كتاب «علیبن ابیطالب، شعره و حكمه» درباره نثر علی علیهالسلام میگوید: «نوعی خاص از آهنگ موسیقی كه بر اعماق احساسات پنجه میافكند، در این سخنان هست، از نظر سجع، چنان منظوم است كه میتوان آنرا «شعر منثور» نامید.» وی از قدامة بن جعفر نقل میكند كه گفته است: «برخی در سخنان كوتاه، توانایند و برخی در خطبههای طولانی، و علی در هر دو قسمت بر همه پیشی گرفته است، همچنان كه در سایر فضیلت ها.»
طاها حسین، ادیب و نویسنده معروف مصری معاصر، در كتاب «علی و بنوه» داستان مردی را نقل میكند كه در جریان جنگ جمل دچار تردید میشود، با خود میگوید چطور ممكن است شخصیتهایی از طراز طلحه و زبیر بر خطا باشند؟! درد دل خود را با علی علیهالسلام در میان میگذارد و از خود علی میپرسد كه مگر ممكن است چنین شخصیتهای عظیم بیسابقهای بر خطا روند؟
علی به او میفرماید: «انك لملبوس علیك، ان الحق و الباطل لایعرفان باقدار الرجال، اعرف الحق تعرف اهله، واعرف الباطل تعرف اهله»؛ یعنی تو سخت در اشتباهی، تو كار واژگونه كردهای، تو به جای اینكه حق و باطل را مقیاس عظمت و حقارت شخصیت ها قرار دهی، عظمت ها و حقارت ها را كه قبلاً با پندار خود فرض كردهای، مقیاس حق و باطل قرار دادهای، تو میخواهی حق را با مقیاس افراد بشناسی! بر عكس رفتار كن! اول خود حق را بشناس، آن وقت اهل حق را خواهی شناخت، خود باطل را بشناس، آن وقت اهل باطل را خواهی شناخت، آن وقت دیگر اهمیت نمیدهی كه چه كسی طرفدار حق است و چه كسی طرفدار باطل، و از خطا بودن آن شخصیت ها در شگفت و تردید نخواهی بود.
طاها حسین پس از نقل جملههای بالا میگوید: «من پس از وحی و سخن خدا، جوابی پر جلالتر و شیواتر از این جواب ندیده و نمیشناسم.»شكیب ارسلان ملقب به امیرالبیان، یكی دیگر از نویسندگان زبردست عرب در عصر حاضر است. در جلسهای كه به افتخار او در مصر تشكیل شده بود، یكی از حضار میرود پشت تریبون و ضمن سخنان خود میگوید: «دو نفر در تاریخ اسلام پیدا شدهاند كه به حق شایستهاند «امیر سخن» نامیده شوند: یكی علیبن ابیطالب و دیگری شكیب.» شكیب ارسلان با ناراحتی برمیخیزد و پشت تریبون قرار میگیرد و از دوستش كه چنین مقایسهای به عمل آورده، گله میكند و میگوید: «من كجا و علیبن ابیطالب كجا! من بند كفش علی هم به حساب نمیآیم.»13
میخائیل نعیمه، نویسنده مسیحی معاصر لبنانی، در مقدمه كتاب «الامام علی»، تألیف جرج جرداق مسیحی لبنانی میگوید: «علی تنها در میدان جنگ قهرمان نبود، در همه جا قهرمان بود: در صفای دل، پاكی وجدان، جذابیت سحرآمیز بیان، انسانیت واقعی، حرارت ایمان، آرامش شكوهمند، یاری مظلومان، تسلیم حقیقت بودن در هر نقطه و هر جا كه رخ بنماید، او در همه این میدانها قهرمان بود.»
سخن خود را پایان میدهیم و بیش از این به نقل ستایش افراد و اشخاص نمیپردازیم، ستایشگر سخن علی علیهالسلام ستایشگر خود است.
مادح خورشید، مداح خودست
كه دو چشمم روشن و نامرمدست
سخن خود را در این زمینه به سخن خود علی علیهالسلام پایان میدهیم. روزی یكی از اصحاب علی علیهالسلام خواست خطابهای ایراد كند، نتوانست و زبانش به اصطلاح بند آمد، علی فرمود: همانا زبان، پارهای از انسان است و در اختیار ذهن او، اگر ذهن نجوشد و واپس رود، از زبان كاری ساخته نیست، اما آنگاه كه ذهن باز شود، مهلت به زبان نمیدهد. سپس فرمود: «و انا لامراء الكلام و فینا تنشبت عروقه و علینا تهدلت غصونه: همانا ما فرماندهان سپاه سخنیم، ریشه درخت سخن در میان ما دویده و جا گرفته و شاخههایش بر سر ما آویخته است.»14
جاحظ در «البیان و التبیین» از عبداللّه بن الحسن بن علی(عبداللّه محض) نقل میكند كه علی علیهالسلام فرموده است: ما به پنج خصلت از دیگران ممتازیم: «فصاحت، زیبایی رخسار، گذشت و اغماض، شجاعت و دلیری، محبوبیت در میان زنان.»15
پی نوشت:
1.جلد اول، ص 230
2. نهجالبلاغه، بخش نامهها، شماره 22
3. خطبه 81
4. به حسب آنچه من شخصا شمردهام، اگر در عدد اشتباه نكرده باشم.
5. وی «كاتب مروان بن محمد» آخرین خلیفه اموی است، ایرانی الاصل و استاد ابن مقفع دانشمند و نویسنده معروف است، دربارهاش گفتهاند: نویسندگی با عبدالحمید، آغاز شد و با «ابن العمید» پایان یافت. ابن العمید وزیر آل بویه بود.
6. اصلع: یعنی كسی كه موی جلو سرش ریخته است. عبدالحمید با اینكه عملاً فضیلت و كمال مولی را اعتراف میكند، به حكم وابستگی اموی، نام آن حضرت را با تعبیر طنزآمیزی میآورد.
7. سه ركن دیگر عبارت است از: «ادب الكاتب ابن قتیبه»، «الكامل مبرد»، «النوادر ابی علی قالی» ـ مقدمه البیان و التبیین نقل از مقدمه ابن خلدون.
8. ص 202
9. ص 83
10. ارزش هر كسی همان است كه میداند.
11. وی از اكابر اصحاب امیرالمؤمنین است و از خطبای معروف است. هنگامی كه مولی پس از عثمان خلیفه شد خطاب به آن حضرت گفت: «زینت الخلافة و مازانتك و رفعتها و ما رفعتك و هی الیك احوج منك الیها : تو با قبول خلافت، به آن زینت بخشیدی و جلال دادی اما خلافت، تو را زینت نبخشید و جلال نداد، تو به خلافت رفعت دادی و مقامش را بالا بردی ولی خلافت به تو رفعت نداد و مقام تو را بالا نبرد، خلافت به تو نیازمندتر است از تو به خلافت».
12. نامه با این جمله آغاز میشود: «اما بعد فان مصر قد افتتحت و محمد بن ابی بكر رحمهالله قد استشهد» (نامه 35 از بخش نامهها، نهجالبلاغه).
13. این داستان را دانشمند معاصر محمدجواد مغنیه مقیم لبنان در احتفالی كه به افتخار ایشان در مشهد مقدس، در چند سال پیش تشكیل شده بوده است، نقل كرده بودند.
14. نهجالبلاغه، بخش خطبهها
15. جلد ،2 ص 99
روزنامه اطلاعات
چگونگی ورود لغات عربی به زبان فارسی

تطورات زبان فارسی در ضمن 29 قرن
نثر فارسی از هزار سال پیش تاكنون، تحولات و تطورات بسیار به خود دیده است:
در اواخر قرن سوم تا اوایل قرن چهارم كه ایرانیان پس از دو قرن بی خطی، صاحب خط شدند، كوشیدند پارسی بنویسند و از نوشتن با انشاء عربی به پارسی بازگردند. دراین خط جدید كه از عربی اقتباس شد طبعاً همسانی خط و ارتباط و علائقی كه با زبان عربی در دویست سال گذشته پیدا كرده بودند موجب ورود لغات عربی به خط و زبان فارسی گشت، اما ایرانیان كه مایل بودند زبان پارسی استقلال خود را حفظ كند،
می كوشیدند كه در ترجمه كتب عربی به پارسی ـ كه بسیاری از آن كتابها را هم خود ایرانیان در زمانی كه خط نداشتند به عربی نوشته بودند ـ لغات پارسی به كار ببرند، همانگونه كه امروزه مترجمی كه مثلاً زبان فرانسه یا انگلیسی یا زبانهای دیگر متنی را ترجمه می كند مایل نیست حتی یك لغت را به صورت اصلی بیاورد و ترجمه ناشده باقی بگذارد.
كتبی كه در آغاز شكل گرفتن خط و زبان جدید فارسی(دری) ترجمه شده بیشتر الفاظش پارسی بود و جز لغاتی اصطلاحی كه ناگزیر بودند صورت عربی آن را عیناً نقل كنند اكثر الفاظ به فارسی نوشته می شد كه نمونه های آن ترجمه تاریخ طبری (موسوم به تاریخ بلعمی) و ترجمه تفسیر طبری و حدودالعالم و نظایر آنهاست. در قرنهای چهارم و پنجم نیز اهتمام به پارسی نویسی ادامه داشت و در اغلب كتب تألیفی این دوران، شواهد گویایی موجود است. اما از اواخر قرن پنجم و اوایل قرن ششم كه عرفان و تصوف در شعر و نثر فارسی گسترش یافت و تعداد نویسندگان و شاعران صوفی و عارف رو به ازدیاد نهاد، ورود لغات عربی به زبان فارسی افزایش گرفت، زیرا زبان عرفان، زبان رمز و راز و كنایات و اصطلاحات عرفانی بود، و چون لغات و اصطلاحات از كتب عرفانی عربی به فارسی می آمد و معمولاً اصطلاح را چه دینی و چه علمی و چه عرفانی به آسانی نمی شد معادل سازی كرد؛ اصطلاحات عرفانی، همچون اصطلاحات دینی در زبان فارسی شیوع یافت.
پیش از این ایرانیان، اصطلاحات دینی را هم غالباً به پارسی برگردانده بودند مخصوصاً اصطلاحاتی كه زیاد مورد نیاز بود. مثلاً به جای «صلوة» نماز گفتند و به جای «صوم» روزه گرفتند و حتی نام نمازهای پنجگانه را به فارسی وضع كردند: نماز بامداد، نماز پیشین، نماز دیگر،نماز شام، نماز خفتن.
بعضی لغات و اصطلاحات كه برای هر روز یا برای همه كس در همه حال مورد حاجت نبود معادل سازی نشد مانند: حرب، غزوه، حج، زكوة و مانند آنها.
ورود لغات عرفانی به فارسی، تعداد الفاظ اصطلاحی را دو چندان یا چند برابر كرد، چون پیش از آن فقط لغاتی دینی و فلسفی و كلامی كه بعضی هم یونانی بود و عربی نبود، همانگونه كه به زبان عربی (با وجود آنكه دروازه لغت را عربها به روی لغات بیگانه بسته بودند) وارد شده بود به فارسی هم ورود پیدا كرد، چه به صورت معرب آن و چه به صورت اصلی. اما سیل اصطلاحات عرفانی كه از كتب عربی صوفیان به ادب فارسی سرازیر گشت و حتی جملات و كلمات قصار صوفیان كه اگر به صورت اصلی ادا نمی شد آن تأثیر را نداشت یا اصولاً مطلوب، مفهوم نمی گشت نظیر «اناالحق» حلاج یا «لیس فی جبتی سوی الله» بایزید بسطامی و نظایر متعدد آنها، موجب شد كه پارسی نویسان نتوانند این سیل الفاظ و تعبیرات و عبارات را مهار كنند و به پارسی برگردانند. سُكر و صحو، تجلی و استتار و مراقبه و الفاظ اصطلاحی بی شمار دیگر، الفاظ معدود و محدودی نبودند كه بتوان به آسانی آنها را ترجمه كرد، چرا كه هركدام علاوه بر معنای اصطلاحی ـ كه اصطلاحی به آسانی قابل تبدیل نیست ـ متكی به عباراتی یا اقوالی بودند نظیر «مشاهده الابرار بین التجلی و الاستتار» كه اینگونه عبارات مرجع و مسند و متكای كلماتی چون تجلی و استتار بود. بنابراین اگر می بینیم آن تقیدی كه بزرگانی چون فردوسی( در شعر)و بیهقی(در نثر) در پارسی نویسی داشتند، در نویسندگان و شاعران قرن ششم یا هفتم دیده نمی شود، دلیل آن نیست كه علاقه نویسندگان قرن ششم به پارسی كمتر بوده است، بلكه موضوع و مطلب كلام و نوشته آنان با موضوعات قرن چهارم متفاوت بود. موضوع كار فردوسی و بیهقی، تاریخ ایران و مسائل مربوط به ایران بود و طبعاً مسائل ایران را با واژه های ایرانی می توان بیان كرد، اما مثلاً كتابی كه مربوط به فلسفه یونان باشد طبعاً با اسامی و الفاظ یونانی سروكار پیدا می كند و نمی توان از استعمال لفظ یونانی پرهیز كرد، همچنین است مثلاً تفاوت ترجمه تفسیر طبری كه تفسیر قرآن كریم است با ترجمه تاریخ طبری (بلعمی) كه با زبان عربی كمتر ارتباط دارد.
در متون قرنهای چهارم و پنجم نیز آن دسته از نوشته ها كه صرفاً مربوط به ایران و ایرانی بوده بیشتر الفاظش فارسی است. اما در همین زمان می بینیم كه بعضی نامه ها از سلاطین ایران كه به خلفای عباسی نوشته می شد یا تماماً عربی است یا اگر هم می خواستند با فارسی نویسی شخصیت خود و كشور خود را بنمایانند باز لغات عربی در آن بیشتر از نامه های معمولی داخلی بود، و حتی كاتبان سلاطین در
نامه های داخلی هم برای اظهار فضل مخدوم خود و خود، به نوشتن نامه هایی مشحون از لغات دشوار و حتی مهجور عربی پرداختند. كتابهایی چون «التوسل الی الترسل» و «عنبة الكتبة» شاهد بارز این مطلب است.
و این اصطلاحات دهان به دهان می گشت موجب شد كه حافظ بگوید: «دهان پر از عربی است.»
منبع: برگزیده ی متون فارسی - منوچهر دانش پژوه
ترجمه به فرانسه برای مسئول عربزبان!
آنجا [الجزایر] هم حرکتها دینی بود و مردم از مساجد بلند شده بودند، یک عده روشنفکر تحصیل کرده عرب فرانسوی زبان بودند و چون تحصیلاتشان در فرانسه بود زبان فرانسه را بهتر از زبان عربی میدانستند. من خودم یک کسی را که با او صحبت میکردم به عربی، یک تعبیری را نفهمید، از وزیر خودش با زبان فرانسه پرسید فلان چیز چه میشود؟ گفت این میشود. یعنی باید عربی را برایش به فرانسه ترجمه میکردند تا میفهمید آن جملهی عربی چیست؟ یک عده از این قماش آدمها سرکار آمدند و جریان امور را بدست گرفتند، یعنی چون یک هدایت معنوی فراگیر و یک رهبری حسابی در الجزایر نبود وضع بدان منوال شد که دیدید و هنوز هم دنبالههایش را دارید میبینید که حرکت مردم خنثی میشود!! و البته آگاهیهای مردم از بین نخواهد رفت.
بیانات در جلسه بیستهشتم تفسیر سوره بقره ۱۳۷۱/۳/۶
صفی الدین حلی و کافیه او در مدح پیامبر:
« الکافیه البدیعیه فی المدائح النبویه » از صفی الدین حلّی که در سال ( 750 ـ 676 هـ . ق ) و در عهد ترکی یا مملوکی و یا عصر انحطاط بغداد سروده شده است . صفی الدین حلی یا عبدالعزیز بن سرایا بن علی بن ابی القاسم طایی ، در حله تولد و نشات یافت ، ( ما بین کوفه و بغداد ) ، او ابتدا به پادشاهان ارتقیه پیوست و آنان را مدح نمود و به هدایایی از جانب آنان نایل شد ، لذا این قصائد را با نام « ارتقیات » می خوانند ، ولی قصیده ای که در مدح نبی اکرم (ص) سروده در عالم ادبیات جایگاه ویژه ای برای خود دارد ، زیرا علاوه بر آنکه زیباییهای معنایی و لفظی و استعمال لغات دشوار و با تصنع را دارا می باشد ، دارای زیباییهای بسیار بلاغی است ، بدین صورت که هر بیتی از ابیات این قصیده ، شامل یک فن از فنون لفظی یا معنوی بدیع می باشد . و در هر بیتی یک صنعت بدیعی وجود دارد . اینک به نمونه هایی از این اشعار می پردازیم :
1- ان جنت سلماً فسل عن جیره العلم
و اقر اسلام علی عرب بذی سلم
اگر به منطقه « سلم » آمدی از همسایگان کوه « علم » سوال کن « درباره ی نبی اکرم (ص) » و به عربهای ساکن ذی سلم درود و سلام برسان .
در این بیت از نظر بلاغی ، برائت مطلع و جناس مرکب و مطلق وجود دارد میان ، فسل و سلم « و سلام و سلم »
2- فقد ضمنت وجود الدمع من عدم
لهم ، ولم استطع مع ذاک منع دمی
وجود اشک به خاطر فقدان و هجران آنان است ( ساکنان آن منطقه ) و با این وجود من هم نتوانستم جلوی اشک چشمم را بگیرم .
در این بیت نیز جناس ملقق وجود دارد میان من عدم و منع دم .
در حالی می مانم که اشکم همچون سیل جاری و ساری است و جسمم در میان استخوان هایم ، همچون گوشتی در روی قصابی است . ( از عشق نبی اکرم روحم از جسمم خارج می گردد و اصلا توانایی دوری از پیامبر را ندارم ) .
3 ـ قد طال لیلی و اجفانی به قصرت
عن الرقاد ، فلم اصبح و لم انم
شبم طولانی گردید ، به طوری که پلک هایم برای آن کوتاه شدند ( بسته نمی شدند از شدت بی خوابی ) نمی توانستم چشمانم را حتی برای لحظه ای خواب ببندم ( خواب از چشمانم پریده بود ) و نه توانستم شب را به صبح برسانم و نه توانستم بخوابم .
در این بیت طباق وجود دارد میان ، ( لم اصبح و لم انم )
4 ـ و جدی حنینی انینی فکرتی و لهی
منهم الیهم علیهم فیهم بهم
شادی و غم و فکر و همه مشغولیت هایم ، از ایشان و برای ایشان و در مورد ایشان و همراه است .
در این بیت صنعت هم لفّ و نشر وجود دارد . حروف جر مصرع دوم کاملا به ترتیب و به جا و هماهنگ با کلمات مصرع اول آورده شده است .
5 ـ فمی تحدث عن سری فما ظهرت
سرائر القلب الا من حدیث فم
دهانم از اسرار قلبم گویا و حاکی است و اسرار قلبم جز با دهانم و زبانم هویدا نمی شود .
در این بیت هم رد العجز علی الصدر وجود دارد .
6 ـ قالوا : اصطبر ، قلت صبری غیر متبع
قالوا : اسلهم ، قلت : ودی غیر منصرم
به من گفتند در مورد محبوبیت صبر کن . گفتم صبرم محال است ، گفتند که عشق او را فراموش کن گفتم که عشق من به او جدا نشدنی است .
7 ـ قالوا : الم تدر ان الحب غایته
سلب الخواطر و الالباب ؟ قلت لم
گفتند آیا نمی دانی که پایان عشق زوال عقل و خاطرات است ، گفتم : نمی دانم . در این بیت فعل پس از لم به قرینه ی لفظی حذف شده یعنی « لم ادر »
8 ـ من کان یعلم ان الشهد مطلبه
فلا یخاف للدغ النحل من الم
هر کسی که بداند ، برای رسیدن به شهد ، درد و رنج می طلبد ، از نیش زنبور هیچ ترسی ندارد .
در این بیت مراعات النظیر وجود دارد .
9 ـ محمد المصطفی الهادی النبی
اجل فی الحجر عقلا و نقلا واضح اللقم
او همان محمد نبی است که از جانب خدا برگزیده شد و هدایت گر مردم است و او بهترین پیامبر و دارای برهانی واضح و روشن که در سوره « حجر » هم به عقل کامل او و نقل روشن و بی نقص او اشاره گردیده است .
10 ـ امی خط ابان الله معجزه
بطاعه المضامین : السیف و القلم
درس نخوانده ای که خداوند معجزه وی را با به اطاعت در آمدن شمشیر و قلم در مقابل او به او عطا فرمود . او هم پیامبر شمشیر بود و هم قلم ، در هر دو کمال و اوج داشت ، ( هم در جنگها غالب بر کافران و مشرکان بود و هم در بیان و گفتار ) .
11 ـ ابدی العجائب ، فالاعمی بنفثته
غدا بصیرا ، و فی الحرب البصیر عم
آشکارترین عجایب و معجزات را از خود نمایان می سازد ، کور با آب دهان وی بینا می شود و در جنگ هم دشمنان بینا را با معجزه اش کور می کند . در این بیت نیز صنعت طباق وجود دارد .
12 ـ له السلام من الله السلام و فی
دار السلام تراه شافع الامم
درود و سلام بر او باد و سلام خداوند بر او باد ، بر کسی که در روز قیامت و یا در بهشت ، او را شفاعت کننده امت ها می یابی .
13 ـ آراء وه و عطایاه و نقمته
و عفوه رحمه للناس کلهم
نظریاتش و عطایای او بخشش های او چشم او و عفو او همگی رحمتی است برای همه مردم . صنعت جمع بین الامور وجود دارد .
14 ـ فجود کفیه لم تقلع سحائبه
عن العباد ، وجود السحب لم یقم
باران رحمت دستانش هیچگاه بر بندگان تمامی ندارد ولی باران ابرها روزی تمام می شود .
در این بیت صنعت تفریق وجود دارد .
15 ـ فان سعدت فمدحی فیک موجبه
و ان سقیت فذنبی موجب النقم
اگر سعادتمند شدم ، مدح من برای تو ( ای پیامبر عزیز ) موجب و باعث آن بوده است و اگر بدبخت شدم ، گناهانم موجب بدبختی ام بوده است . ( در این بیت صنعت مقابله وجود دارد ) .
این نمونه هایی از اشعار مدحی شعرای بزرگ عرب زبان در مورد شخصیت والا و عظیم پیامبر اکرم (ص) می باشد .
در میان شعرای معاصر نیز ، شاعری با نام احمد شوقی که اهل مصر بود ، همزیه ای در مدح پیامبر دارد که بسیار زیبا و مورد توجه شاعران و ادیبان و ناقدان بسیاری در تاریخ بوده است . به علت ضیق زمانی و مکانی ، از آوردن این قصیده خودداری می کنیم و به شعری که در معارضه برده کعب بن زهیر از استاد ، دکتر انوار که از اساتید ادبیات و عرفان در دانشگاه تهران می باشند ، می پردازیم و چند بیتی از این قصیده زیبا را برای حسن ختام مقاله خویش می آوریم باشد که پیامبر عظیم الشان با این مدایح زیبا و ماندگار ؛ این حقیر پر از گناه را نیز در روز قیامت مورد شفاعت و رحمت خویش قرار دهد ، انشاء الله ...
اما قصیده ای که ابیاتی از آن را می آوریم ، با نام الدره الانواریه فی معارضه البرده الکعبیه الی الحضره النبویه و الذروه العلویه .
و این قصیده این گونه آغاز می شود :
بالله معتصمی و القلب متبول
و بالنبی و بالاسلام مکبول
ریسمان چنگم به سوی خداست در حالی که دلم شیفته اوست و با اسلام به قید و بند کشیده شده است . این بیت در معارضه بیت اول « بانت سعاد فقلبی ... که در اینجا شاعر می گوید مرا با سعاد و معشوقه و ... کاری نیست بلکه تنها ریسمانی که چنگ می زنم ریسمان نبی اکرم و اسلم است .
و بالهدایه و الاطهار معتصمی
و بالوصایه حبل الحب موصول
و نیز من به ریسمان امامان چنگ می زنم و به وصی بودن ( علی (ع)) که کوه دوستی پیامبر با او پیوند می خورد .
و لا سعاد و لا لیلی تکلفی
قلبی بحب رسول الله مشغول
مرا نه سعاد و نه لیلی شیفته خود نمود ، بلکه قلبم ، شیفته عشق رسول خداست و خود را با آن مشغول نموده است .
ان الفواد هوی نحو الذی سکن
البطحاء من مکه منها تناویل
قلبم عاشق کسی است که در منطقه بطحا ( در مکه ) زندگی می کند که دارای عطاها و کرم های بسیار است . سید فضل الله رضوی پور
بوصیری و بُرده ی او :
مطلع قصیده :
مزجت دمعا جری من مقله بدم
2 ـ ام هبت الریح من تلقاء کاظمه
و اومض البرق فی الظلماء من اضم
3 ـ فما لعینیک ان قلت اکففا همتا
و ما لقلبک ان قلت استفق یهم
چشمانت را چه شده که وقتی به آنها می گویی باز ایستید ( از اشک ریختن ) مثل سیل جاری می گردند و قلبت را چه شده که وقتی که می گویی آرام باش ، دیوانه می شود و بی تاب می گردد .
4 ـ ایحسب الصب ان الحب منکتم
ما بین منسجم منه و مضطرم
آیا عاشق می پندارد که عشقش در لابلای اشک ریزان و قلب سوزانش نهفته خواهد ماند .
5 ـ نعم سری طیف من اهوی فارفنی
و الحب یعترض اللذات بالالم
بله ، زمانی که شبح و تصویر یار از چشمانم گذشت مرا بیدار کرد ( طوری که دیگر بی جواب شدم ) و عشق همیشه لذتها را با درد و رنج همراه می سازد ، یعنی عشق با اینکه لذت بخش است ولی سخت و دردناک است .
6 ـ فان امارتی بالسوء ما اتعظت
من جهلها بنذیر الشیب و الهرم
این نفس امر کننده من به بدی ها هنوز ، از جهلش بیدار نشده و پند نگرفته است با وجود آنکه پیری و سپیدی مویم به او هشدار می دهد .
7 ـ و النفس کالطفل ان تهمله شب علی
حب الرضاع و ان تفطمه ینفطم
این نفس همانند بچه است که اگر رهایش کنی ، به سوی شیر خوردن متمایل می گردد و اگر آن را از شیر باز بداری ، باز داشته می شود ( کنترل نفس به دست خود انسان است ) .
8 ـ و خالف النفس و الشیطان و اعصهما
و ان هما محضاک النصح فانهم
9 ـ محمد سید الکونین و الثقلین
و الفریقین من غرب و من عجم
محمد (ص) سالار و سرور هر دو جهان و سرور و سالار انس و جن و نیز دو گروه عرب و عجم است .
10 ـ نبینا الامر الناهی فلا احد
ابر فی قول ( لا ) منه و لا ( نعم )
11 ـ هو الحبیب الذی ترجی شفاعته
لکل هول من الاهوال مقتحم
12 ـ دعا الی الله فالمستمسکون به
مستمسکون بحبل غیر منفصم
دعوت به سوی خدا می کند و هر کسی به او چنگ بزند ، به ریسمانی ناگسستنی چنگ زده است .
13 ـ فاق النبیین فی خلق و فی خلق
و لم یدانوه فی علم و لا کرم
نسبت به همه ی پیامبران در صورت و سیرت پیشی جست و آنها حتی در علم و کرم هم به او نمی رسند . پیامبر ما چه در حسن و زیبایی صورت و چه در حسن اخلاق سرآمد همه ی پیامبرن بود و بخشش و کرم او نیز فراتر از همه ی پیامبران و غیرقابل وصف بود و در علم نیز نظیری نداشت .
14 ـ و کلهم من رسول الله ملتمس
غرفا من البحر اورشفا من الدیم
و همگی آنان از نبی اکرم (ص) خواهان جرعه ای از دریای بیکران او و یا ذره ای از باران بی حد و اندازه او می باشند . ( دریای علم او و باران رحمت و بخشش او ) . یعنی پیامر چون دریایی بود که همه پیامبران دیگر دوست داشتند جرعه ای از دریای کرم و باران رحمت وی بنوشند .
15 ـ فانه شمس فضل هم کواکبها
یظهرن انوارها للناس فی الظلم
گویی که او چون خورشید رحمت و فضیلت و سایر پیامبران همچون سیارگانند که به دور آن خورشید می گردند و نور او را در تاریکی ها به مردم پخش می کنند .
16 ـ کالزهر فی ترف و البدر فی شرف
و البحر فی کرم و الدهر فی همم
پیامبر (ص) در لطافت و نرمی همچون گل و در شرف و بلندی همچون ماه و در بخشش و کرم همچون دریا و در کارهای بزرگ و یا غمها و همت ها و تلاش ها ، دلی به وسعت همه روزگار داشت .
17 ـ کانما اللؤلؤ المکنون فی صدف
من معدنی منطق منه و مبتسم
دندانهایش همچون مرواریدی نهانی داخل صدف است که معدن منطق و لبخند و تبسم اند .
18 ـ لا طیب یعدل تربا ضم اعظمه
طوبی لمنتشق منه و ملتثم
هیچ بوی خوشی نمی تواند با خاکی که استخوانهایش را در بر گرفته برابری کند و خوشا به حال کسی که او را می بوید و می بوسد . ( خوشا به حال زائر حرمش )
19 ـ و ان لم تکن فی معادی آخذا بیدی
فضلا و الا فقل یا زله القدم
اگر در روز رستاخیز دستم را نگیرد از روی لطف و کرم خویش ، پس آنگاه بگو که دیگر پایت لغزیده است . ( اگر در قیامت شفیع ما نباشد وای بر ما خواهد بود ) .
20 ـ خدمته بمدیح استقیل به
ذنوب عمر مضی فی الشعر و الخدم
با این مدیحه و ستایش این گونه گناهان عمری را که به شعر سرایی و خدمت گزاری به دیگران گذاشته پاک می کنم، ( شاید با مدح نبی جبران گناهان گذشته کنم ) .
21 ـ یا اکرام الخلق مالی من الوذ به
سواک عند حول الحادث العمم
ای بزرگوارترین و بهترین آفریده و مخلوق ، جز تو کسی را ندارم که به هنگام نزول حوادث قیامت به او پناه ببرم ( ادرکنی یا شافع الامم )
قصیده بوصیری را حتماً آقایان شنیده اند. شرف الدین بوصیری یک شاعری بوده، شاید در قرن ششم و اوایل هفتم. این مریض میشود. ظاهرا فلج میشود و عرض می کند محمد یا رسول الله، من چیزی ندارم به شما بدهم، من یک شاعر هستم قریحه خوبی خدا به من داده، اگر از خدا بخواهید خدا من را شفا بدهد، من یک قصیده ای در مدح شما می سازم، نذر می کند و می خوابد.
شب می بیند حضرت سید انبیاء آمد یک پارچه برد یمانی روی او کشید. از خواب بیدار می شود، می بیند سالم است و هیچ علتی در او نیست، بنابر این به نذر خود وفا می کند و چون حضرت در خواب با برد یمانی از او پذیرائی کرده، قصیده به نام قصیده برده نامیده شده است.
این قصیده ی بسیار بلند و بالایی است و در طول قرون و اعصار مورد تقلید و اقتباس شعرا شده، خیلی ها از او اقتباس کرده اند.
در اوایل اش می گوید که:
فاق النّبیّین فی خلق وفی خلق / ولم یدانوه فی علم ولا کرم
می گوید: خلقا و خلقا پیامبر اکرم بر تمام انبیاء تفوق دارد و هیچ کدام به او نمی رسند.
خلاصه به شما بگویم این قصیده خیلی زیباست، آخرین نفری که دنبال این قصیده رفته تا آنجایی که من سراغ دارم احمد شوقی بوده است. ایشون قصیده ساخته و اسم قصیده را گذاشته نهج البردة، یعنی این هم نهج قصیده برده است.
احمد شوقی هم کار بسیار تماشائی و فوق العاده ای کرده است. می دانید که ایشان، حالا من احتمال می دهم که شیعه باشد، نخواسته بگوید، چون یک دیوان نازکی دارد که شاید وصیتش این بوده که بعد از وفاتش چاپ بشود. در دیوانش که بعد از وفاتش چاپ شده است، یک رد پاهایی از تشیع دیده می شود. در همان دیوان مفصلش هم که هست، آنجا هم ایشان خیلی ارادت به اهل بیت (ع) نشان داده است. خلاصه این نشان می دهد که یا شیعه بوده با نزدیک به شیعه بوده است.
به هر حال در این نهج البردة مطالب عالیه ای آورده که خیلی زیبا و دلنشین است. از جمله مطالبش این است که می گوید:
اخوک عیسی دعا میتا فقام له / فانت احییت الاجیان من الرمم
می گوید اگر برادرت حضرت عیسی، آن پیامبر عظیم الشان، یک مرده ای را زنده کرد، تو نسل های مرده را زنده کردی. بعد می گوید:
جاء النبیون بالایات فانصرمت
تمام پیامبران معجزه آوردنئ ولی همه از بین رفته است.
الان ما از کجا می دانیم حضرت عیسی معجزه داشته و مرده را زنده می کرده است یا حضرت موسی معجزه داشته است؛ اینها را قرآن گفته است که ما فهمیدیم. آنها الان وجود ندارند، چون برای زمان خودشان بودند.
و جئتنا بحکیم غیر منصرم
تو یک قرآن آوردی که هیچوقت از بین نمیره.
چون نبوت پیغمبر برای همه جهانیان تا آخر دنیاست، معجزه اش هم باید باقیة خالدة باشد.
یک بار دیگر جمله حضرت سجاد(ع) رو تکرار کنیم:
«و الحمد لله الذی مَنَّ علینا بمحمد نبیه دون الامم الماضیه و القرون السالفه»
مقام پیامبر اکرم بالاست، یعنی اولین شخصیت است. دیگر خدا بالاتر از او شخصیتی نیافریده است و دومین شخصیت عالم هم امیرالمومنین علیه الصلاة و السلام است.
کتاب «جامع الاصول» ابن اثیر جزری مجموع کتب صحاح سته است. در آن ابن اثیر مطلبی از خودش نیاورده، فقط مقداری از لغات را شرح کرده است. و مورد قبول همه اهل تسنن است.
در جلد نهم درمورد حضرت زهرا سلام الله علیها مطلبی نقل میکند که:
“کانت کلما دخلت علی ابیها قام الیها”
“هر گاه بر پدر بزرگوارش وارد می شود،رسول خدا به سوی او می شتافت!”
دو نکته ادبی بسیار مهم در این عبارت است، یکی اینکه می گوید: “کلما” یعنی هرگاه، و این اطلاق دارد، یعنی در هر زمانی چه در کودکی چه در بزرگی بلا استثناء هرگاه حضرت صدیقه بر رسول خدا وارد می شدند، حضرت از او استقبال می کردند.
نکته دیگر اینکه می فزماید: “قام الیها”، لفظ قام گاهی با لام همراه می شود میگوییم: قام له «ایستاد برای او» (در جائی که برای احترام فرد بلند می شویم) ولی گاهی با الی همراه میشود و میگوییم قام الیه مانند حدیث، این را در ادب میگویند تضمین. (که یکی از ابواب مهم و با ارزش ادب عربی است در صرف و نحو که متاسفانه مهمل گذاشته شده است.)
قام الیها یعنی بلند شد و چند قدم هم به سوی او رفت و از او استقبال کرد. از این عبارت نهایت احترام و تجلیل رسول خدا از فاطمه زهرا فهمیده میشود همچنین فهمیده میشود که آن حضرت چه در کودکی چه در بزرگی چه یک مرتبه در روز چه چند مرتبه، هرگاه بر رسول خدا وارد می شدند، حضرت مشتاقانه بلند شده و از ایشان استقبال می کردند.
و معلوم است که این نه فقط به جهت احساسات پدری بوده است، بلکه به جهت عظمت مقام وعلو درجه آن شفیعه روز جزا حضرت صدیقه کبری بوده است، که رسول اکرم به آن علم و آگاهی داشته است.
پی نوشت:
کتاب نکتهها از گفتهها/ جلد اول
یکی از مثالهای معروف و رایج در سر زبانها این مثل است{هر را از بر تشخیص نمی دهد}این مثل را بسیار استفاده می کنیم در مورد اشخاصی که بیسواد و نادان هستند.
اما اصل این مثل چیست و به چه معنا می باشد؟
برای یافتن پاسخ این سوال به محضر استاد بزرگوار علامه حسن حسن زاده آملی می رویم ایشان در هزار و یک کلمه در این مورد می گویند:
مثلى معروف بر سر زبانها دایر است که «هرّ را از برّ تمیز نمىدهد» یا «فرق میان هر و بر را نمىگذارد». شخصى مدّعى فضل مىگفت: «هرّ را از نرّ تمییز نمىدهد» که «برّ» با با را «نرّ» با نون مىگفت، و چون به ریشه مثل آگاهى نداشت بر این گمان بود که هرّ و نرّ ناظر به بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ است.
این مثل از امثال تازى است؛ در شرح ابو منصور موهوب بن احمد جوالیقى بر ادب الکاتب ابن قتیبه آمده است:
و قولهم: «ما یعرف هرّا من برّ» قال الفرّاء: الهر العقوق و البر اللطف. و المعنى لا یعرف برّا من عقوق. و قال خلد بن کلثوم: الهر السنور و البر الجرذ. و قال ابن الأعرابی:
ما یعرف هارا من بار لو کتبت له. و قال أبو عبیدة: ما یعرف الهرهرة من البربرة، و الهرهرة صوت الضأن و البربرة صوت المعز». (ط مصر، ص 153).
ادب الکاتب یاد شده یکى از چهار کتاب ارکان ادبى عربى است، سه دیگر:
کامل مبرد، و بیان و تبیین جاحظ، و امالى قالى است.
ابن خلدون در مقدمه تاریخ پیرامون موضوع «علم الأدب» گوید:
و سمعنا من شیوخنا فی مجالس التعلیم أنّ اصول هذا الفنّ و أرکانه أربعة دواوین، و هی: أدب الکاتب لابن قتیبة، و کتاب الکامل للمبرّد، و کتاب البیان و التبیین للجاحظ، و کتاب النوادر لأبی القالی البغدادی؛ و ما سوى هذه الأربعة فتبع لها و فروع عنها. (ط مصر، ص 553). تبصره: در مقدمه یاد شده به جاى أدب الکاتب، أدب الکتّاب آمده است و لکن ادب الکتّاب از محمد بن یحیى صولى (متوفى 335 ه) است نه از ابن قتیبه، و این غلط از طبع و نشر است نه از ابن خلدون